دانشمندی که روحیه ی روشنفکری ندارد، به همان آسانی که ممکن است یک روز در خدمت حق قرار بگیرد، به همان آسانی هم در خدمت باطل قرار بگیرد. در دوران رژیم پهلوی، جماعت متخصصان در دانش های مختلف در ایران، زیر بار زمامدارانی می رفتند که از علم و معرفت و فرهنگ بکلی دستشان تهی بود.                                                                                                                                   رضا خانِ قلدرِ هیچ چیز ندان که نه از علم، نه از معرفت ، نه از فرهنگ ونه از مباحث فرهنگی بهره ای نداشت؛ راحت زیر بار او می رفتند، در مقابلش تا کمر خم می شدند و تعظیم می کردند!در مقابل محمد رضا نیز، که او هم در نادانی و بی فرهنگی لنگه ی پدرش بود، با این تفاوت که او بی سوادی بود که در محافل اروپایی تربیت پیدا کرده بود؛ و الا از معرفت و علم چیزی نمی فهمید، تا کمر خم می شدند و تعظیم می کردند. آن زمان، یک استاد تمام وقت با سابقه ی ادبیات فارسی در صف اساتید دانشگاه تهران ایستاده بود و هنگامی که همین آدم بی سواد عبور می کرد، افتاد و کفشهای او را بوسید ! بعداً شاگردانش گفتند: استاد! شما با این مقام علمی افتادی و کفش این بی سواد نادان را به صرف این که شاه است، بوسیدی؟! گفت:هیبت سلطانی من را گرفت ! این ، ارزش آن دانشمندی است که روشنفکر نیست و معرفت لازمی را که روشنفکری به انسان می دهد، ندارد. خیلی از افراد صاحب دانش بودند که نفهمیدند این دانش و این آوازه ای را که به وسیله ی دانش به دست آورده اند چگونه و در کجا باید مصرف کنند.