شاهد

حال و هوای عید و سال جدید مجالی به پرداختن به مسائل چرکین گذشته به انسان نمی دهد. گذشته هایی که بوی کافور و مرگ می دهند . بوی تعفن ... بوی ریا !
بوی کسانی که امروز شهید پرست شده اند ، در حالی که آن زمان منافقانه ریشه ی همین شهدا را با تیشه ی جهل و نفاق زده اند . جهل نه به مفهوم ندانستن و آگاه نبودن بلکه به معنای دانستن و دیدن ولی خود را به کوری و ندانستن زدن . کسانی که در تریبون نماز جمعه تابوت باکری را " جعبه ی خالی " نامیدند و عزادارانش را مشتی منافق و منحرف عقیدتی ، امروز نام باکری را اول و آخر سخنرانی هایشان به عنوان رفیق قدیمی یاد می کنند و خاطره هایی از او تعریف می کنند که هر کس نداند ، گمان می کند که عالی جناب ، دست راست شهید بوده اند و شهید را ایشان آموزش داده اند . جملگی یا بیسیم چی باکری بوده اند یا راننده ی اتومبیلش . تک تک خود را آخرین کسی می دانند که با " آقا مهدی " سوار قایق شده و باکری از آنها حلالیت خواسته است !
همین هایی که حاضرند نام شهید لکه دار شود ولی " حق جلسه شان " به موقع به دستشان برسد . عیدی و پاداش که جای خود ! هم جانبازند و هم بازنشسته و هم شاغل ! هم بیسوادند و هم مدیر ! هم همند و هم ...- حق الناس را چه می شود ؟!

- ما ولی نعمتان مردمیم !!! زحمت کشیده ایم . فشار جنگ و جهاد را تحمل کرده ایم . یاد قدیم ها بخیر که همراه با شهید باکری سوار بر تویوتا ...

 

باکری ...

تو رفته ای و شاهد مایی !

شاهدی که چگونه به نام تو " سکه " ضرب می کنند و چطور به خاطر بزرگداشت تو ، " سفره " پهن کرده اند !

شاهدی که چگونه نامت بدون کوچکترین تاثیری ، بر زبانشان جاری می شود و شرافت نداشته شان را در چشم مردمان ، شریف تر می نماید ؟!

شاهدی ؟!

بهشت و جهنم

خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها  باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورشت بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی به آسمان ميرفت، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد (ص) وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد....